|
دلم رو هزار بار شکوندی ولی موندم. دیگه نشد! حالا دارم از دلتنگی ات می میرم.
|

نفسم توی سینه ام گره خورده. انگار یه چیزی نمی ذاره نفس بکشم. دارم خفه می شم. دلم می خواد بلند بلند داد بزنم و گریه کنم. ولی نمی شه!
نمی تونم!
یاد حرفات که می افتم. یاد نگاهت، یه چیزی قلبمو فشار می ده. بغضم توی گلوم، گیر کرده. دارم از غصه دوری ات می میرم. می دونی که واقعا می میرم. اما انگار برای تو اصلا این چیزا دیگه معنی نداره.
حتی برای آخرین بار نشد درست نگاهت کنم. چقدر دلم برای اون صورت شیطون و خنده های قشنگت تنگ شده. آخ! دلم برای شنیدن صدات داره پرپر می زنه. مدام منتظرم زنگ بزنی و حالم رو بپرسی. ولی نمی زنی!
آخه چرا؟ یعنی اینقدر منتظر بودی؟ اینقدر مزاحم کارهات بودم؟ اینقدر توی زندگی ات زیاد بودم که حالا انگار نه انگار؟
دلم می خواست دیگه برات ننویسم. انگار نه انگار که روزی توی زندگی ام بودی! ولی نمی تونم. تو بهتر از هر کسی می دونی که واقعا نمی تونم بدون داشتن تو توی زندگی ام، بمونم.
دلم می خواست بهت نگم، دیگه بهت نگم عزیز دوست داشتنی. ولی نمی تونم. دلم برای صدا کردنت تنگ شده. دلم برای گلی گفتنت تنگ شده. کاش مثل همیشه سعی کرده بودی یه جوری توجیه اش کنی. کاش می خواستی که بمونم. ولی نخواستی.
تصمیم گرفته بودم دیگه هیچ وقت نبینمت ولی دیدی که نتونستم. دیدی که برای آخرین بار هم اومدم ببینمت. بغض کردی و لی باور نمی کردم.
عزیز دوست داشتنی من!
کاش فقط یه بار دیگه، فقط و فقط یه بار دیگه بشه مثل قدیم بشینم رو به روت و از ته دل بخندی و من نگاهت کنم. مثل قدیم. یادته؟ مثل اون قدیما که هر چقدر با هم بودیم، موقع رفتن منتظر بودیم اون یکی زودتر بره. منتظر بودیم اون یکی اول خداحافظی کنه. یادته آخرش هم بدون خداحافظی می رفتیم؟ یادته هنوز چند ساعت نگذشته دل مون برای هم تنگ می شد؟
یادته به هر بهونه ای بود از خونه می زدیم بیرون که همدیگه رو حتی برای 5دقیقه دوباره ببینیم؟
یادته شب های سال نو تا چند دقیقه مونده به سال تحویل کنار هم بودیم؟
یادته اولین تلفن های سال نو، تلفن من و تو به هم بود؟
آخه پس چرا این جوری شد؟ چرا من و تو اینقدر از هم دور شدیم؟ تقصیر کی بود؟ من یا تو؟ هیچ کدوم. تقصیر دنیا بود؟ نمی دونم شاید.
دیگه هیچی رو نمی دونم. فقط و فقط اینو می تونم بفهمم که هیچ وقت هیچ وقت نمی تونم فراموشت کنم. اینو می دونم که غیر از تو با هیچ کسی نمی تونم حتی برای چند دقیقه بمونم. من فقط و فقط عزیز دوست داشتنی خودم رو برای همیشه می خوام.
حالا اگه تو بدون من شادتر و راحت تری، من هم صبر می کنم. منم تحمل می کنم. چند سال با هم تمام غصه ها رو تحمل کردیم و به خاطر همدیگه تو روی همه وایستادیم. همه اتفاق ها افتاد و همه چیزها خراب شد ولی من و تو با هم موندیم. حالا من تنها همه شو تحمل می کنم.
چقدر به بودنت نیاز دارم. چقدر به حرفات و به امید دادن هات نیاز دارم.
اگه تا صبح هم طول بکشه می تونم از خاطره هام با تو بگم. اگه تا صبح هم طول بکشه می تونم از دلتنگی هام برات بگم.
می بینی؟ باز تویی که یه کاری کردی و این منم که دنبای برگشتن توأم. نمی دونم باید چه کار کنم؟ همه فکر می کنن حالم خیلی بده. ولی نیست. نه واقعا حالم اونقدرها بد نیست. اگه این طور می نویسم فقط برای خالی شدنه. واسه اینکه شاید یه جوری بتونم نبودن ورفتنت رو فراموش کنم و از یادم بره که برای بار آخر حتی نشد درست دستت رو توی دستم بگیرم. موقع خداحافظی چنان دستت رو از توی دستم کشیدی بیرون که اگه هرجای دیگه ای بودم حتما گریه می کردم.
می بینی چقدر ضعیف شدم؟ می بینی چطور برای تو، به تو، به روش های مختلف التماس می کنم؟ هربار که گوشی زنگ می زنه دلم چنان می لرزه که مطمئن می شم تویی که زنگ زدی. ولی تو نیستی. حوصله هیچ کسی رو ندارم. دیگه نمی خوام با هیچ کسی حرف بزنم. وای خدا!
اصلا باورم نمی شه. اینقدر راحت تمام؟ خوابم یا بیدار؟ چرا دارم گیج می زنم؟ چرا احساس می کنم هر اتفاقی که افتاده خواب بوده؟ ولی من که بیدارم! بیدار بیدار.
اینا همه واقعی اند. تموم شد. تو رفتی. تموم شد. تو نیستی!
نمی فهممممم! تموم شد! بفهم گلی! بفهم. گلی؟؟؟؟ گلی هم تموم شد. گلی دیگه کیه؟ گلی هم مرد. دوستی مرد. من برای تو مردم. ولی تو هرگز! تو برای من همیشه و همیشه زنده ای! حضور داری. من با تو حرف می زنم. من همیشه دلم برات تنگ می شه. من بازم برات نامه می نویسم. مگه من و تو بجز همدیگه کی رو توی دنیا دارم؟ من و تو؟ هه! من و تو نه! فقط من! مگه من توی این دنیا بجز تو کیو دارم؟ هیچ کس رو. نمی خوام که داشته باشم. تو مثل همون قدیم تمام منی! بدون تو نمی تونم. هیچ وقت. نمی خوام که بتونم. اشکام گم شدن! نمی دونم کجان. باید بیان اما نه! انگار واقعا یه جایی توی دلم گم شدن. دارم یواش یواش دیوونه می شم.
باید برم. باید برم.
ممنون عزیز دوست داشتنی سبک شدم.
حالا انگار می تونم یه کم به کارام برسم. یه عالمه کار دارم که باید انجام بدم. مواظب خودت باش. همیشه مواظب خودت باش.
برای آخرین بار سلام ای دفتر من!
دفتر نامریی من!
برای آخرین بار سلام عزیز دل.
برا ی آخرین بار...
3روزه که هیچ خبری، هیچ خبری ازت ندارم. بی خبری خیلی بده. اما اینکه منتظر باشی و چیزی
از این انتظارت گیرت نیاد خیلی خیلی بدتره!
دارم زجر می کشم و تو عین خیالت نیست. دارم می سوزم و تو راحت و بی خیال پی کار خودتی.
دارم از درد می میرم. نه این بار بدنم درد نمی کنه! روحم درد می کنه. انگار یکی با یه پتک
مدام داره رو قلبم ضربه می زنه. انگار دلم، قلبم جمع شده. یکی هی داره فشارش می ده. چشمام
دارن می سوزن. نه!گریه نکردم. دیگه عادت کردم به شکستن مدام قلبم.
یادم نمی ره اون روزی که تصمیم گرفتم برای تو، برای عزیز دلم برای اونی که دوستش داشتم و
نمی خواستم با گلایه هام ناراحتش کنم یه جایی رو دست و پا کنم تا غصه ها و دلتنگی هامو از
تو اونجا بنویسم. می دونی که، وقتی درباره چیزی می نویسم، فراموشم می شه. اون وقت می شم
همون گلی مهربون و خوش اخلاق.
اما چه فایده داشت که پر از نامه من به تو بود و تو اصلا نمی دونستی همچین چیزی هم وجود
داره. و فکر کردی که تو! بهترینی!!!! اما نبودی. ولی خواستم که بهترین باشی. اونم برای من!
فقط و فقط برای من!
هر کاری که کردی، هر چیزی که گفتی برای خودم به بهترین وجه توجیه کردم و برگشتیم و
به همون روز اول. 5سال گذشت. با تمام سختی ها و مشکلات گذشت. کی باور می کرد من وتو
با این همه ناراحتی و مشکل و مخالفت باز هم با هم بمونیم؟ اما من و تو خواستیم و شد!
به قول خودت هنوز هم همه به دوستی من و ت حسودی می کنن! اما اونا که از نزدیک نمی بینن
چه خبره!
می دونم برات بهترین نبودم. اما کاری رو که در توانم بود، هر کاری رو برای خوشحال کردنت
انجام دادم. هر کاری! از خیلی چیزها و خیلی آدم ها به خاطر تو گذشتم. بخاطر تو با همه،
جنگیدم!
این کار رو کردم با اینکه می دونستم موندنی نیستی. چون نمی تونستی تا آخر بمونی. اما
قرارمون چی بود؟ مگه نه اینکه همیشه و به هر بهانه ای ازم خواستی روز آخر رفاقت مون مثل
روزای اولش قشنگ باشه؟ مگه من قول ندادم؟ مگ ازت قول نگرفتم اگه می خوای باشی،
زمانش هم اصلا مهم نیست، درست باش؟ واقعا باش؟ مگه تو قول ندادی؟ پس چرا امروز یا اون
دیروز ها این جوری شد؟ تمام قول دادنت همین بود؟ تمام دم زدن از دوست داشتنت همین بود؟
یکی دیگه؟
و تمام توضیح تو برای این کارت چی بود؟ " تو با همه فرق می کنی!"
من فرق می کنم؟ آره من فرق می کنم. واسه اینکه همیشه خواستم تو خوشحال باشی. برای
اینکه از همه چیز به خاطر تو گذشتم. از غرورم! از احساسم. از هرچیزی که مال من بود و
دوستش داشتم.
من فرق می کنم؟ چون فرق می کردم یه همچین کاری رو باهام کردی؟ منی که تمام وقتم برای
تو بود؟ حالا برای توجیه کارت دروغ می گی؟
فکر می کردم شناختمت. اما انگار تو اونی نیستی که تو این 5سال نشون دادی! از همه آدمها بدم
اومده. حتی از خودم که اینقدر به تو محبت کردم که این محبت رو می ذاری به پای حماقت من
و هر کاری که از دستت برمی آد انجام می دی تا ثابت کنی که اشتباه کردم.
به نظرت من اونقدر احمقم که باز هم به حرفهات گوش کنم؟ باز هم حرفات و باور کنم؟ چرا؟
می دونم تقصیر خودمه! آره می فهمم. تو که تقصیری نداری. تو دنبال زندگی خودتی. اون منم
که باید همیشه سر قول هایی که می دم بمونم.
خلاصه که اومدم بهت بگم دیگه تموم شد! راحت و آسون. تو آروم و قشنگ تمومش نکردی. اما
من سعی کردم سرقولم بمونم. هیچی بهت نگفتم. مثل همیشه!
تموم شد.
به همین راحتی!
به همین سرعت. 5سال رو با 5تا sms تموم کردیم رفت پی کارش!!!!!
خداحافظ تمام قشنگی هایی که با دروغ ساخته شده بودبد!
خداحافظ تمام احساس های دروغ!
خداحافظ تمام خوش قولی ها و تمام بدقولی های زیبا!
خداحافظ تمام بهانه های خواستنی!
خداحافظ تمام نامه های من!
خداحافظ...
و خدا حافظ تو عزیز دوست داشتنی من! برای اولین و آخرین بار خداحافظ تو!
نگاهم می کنی اما به سردی
نه تنها من تو هم دنیای دردی
مخواه از من گناخت را ببخشم
تو می دانی که با این دل چه کردی!
برو نامهربان بیگانه با من
تو هر لحظه به رنگی در می آیی
رها کم این دل دیوانه ام را
برو سیرم از این دیرآشنایی
وفا کردم، خطا کردم
نماندی در کنارم
مکن افسون دلم پر خون
تو را باور ندارم
میایی در کنارم می نشینی
زعشقت قصه می گویی برایم
دلت با او نگاهت در نگاهم
به تو گویم رهایم کن، رهایم
به سر آهنگ رفتن داری آنگه
به روی قلب من پا می گذاری
تو می گفتی که می مانی دریغا
مرا تنهای تنها می گذاری
ديدي؟ من فهميدم! با هوشم؟ نه! تو احمقي؟ شايد.
تو انتخاب كرده بودي! خودت خواستي. من مجبورت نكردم. من به هيچ كاري مجبورت نكردم. هيچ وقت ازت كاري رو نخواستم كه نميتونستي انجامش بدي. تو خودت قبول كردي. خودت انتخاب كردي.
چي شد اون غصههات بابت دوري و سنگهاي تو راهمون؟ همين بود؟ همهش همين بود؟ تو احمقي؟ شايد. من هم احمقم؟ حتماً.
اين دو سه روزه تمام اين 5سال رو لحظه به لحظه جلوي چشمام مرور كردم. آره، همهشو. توقع كع نداري هنوزم بهت بگم عزيز دوست داشتني، كپل مهربون، يا هرچيز ديگه كه با تمام عشقم بهت ميگفتم؟ چرا توقع داري! تو هميشه از من توقع داري. ميدونم اگه حرفامو بهت بگم با چه قيافهي حق به جانبي تو صورتم نگاه ميكني و ميگي: خوب؟
خوب؟ خوب هيچي! هنوز هم نميدونم چرا با تمام اين كارايي كه ميكني، باز موندم. واي! دارم ديوونه ميشم. همه چي انگار داره بهم دهن كجيمي كنه. از در و ديوار اتاق بگير تا قفل در كه داره حرصم رو درمياره. بهش لگد ميكوبم ولي فايده نداره. گير كرده!
از همهچي، از تمام دنيا و آدماش متنفرم. از ته دل متنفرم. دلم ميخواد هيچ كدومشون نباشن. اشكام هم دارن لجبازي ميكنن. بغض دارم. دارم خفه ميشم، ولي اشك نميريزم. نه، اشك نميريزم. بايد يه كاري بكنم. ولي چهكار؟ كلافهام! قاطي كردم. از دستت تو و كارات خسته شدم. از دروغايي كه ميگي و من دليلشون رو نميفهمم خسته شدم. از اينكه هركاري رو به هر بهونهاي انجام ميدي خسته شدم. ولي آخه تو كي چيزي از اين خستگي من ميفهمي؟
مردهشور اين زندگي رو ببرن. اينهها هم ديگه طاقت ديدن قيافهم رو ندارن. توي اينه كه نگاه ميكنم از خودم بدم مياد. آينهها هم لجبازي ميكنن. نميشكنن! انگار همه محكومم كردن به زجر كشيدن.
كي تموم ميشه؟ كي بودن تو براي من تموم ميشه كه همهش عذابه؟
قراره من كي بفهمم كه تو اوني كه ميگي نيستي؟ ميدونم. خوب ميدونم كه نيستي. واي! خداي من!
دارم ديوونه ميشم. هميشه جواب سادگي، خيانته؟ هميشه جواب يكرنگي، دو رويي؟
اخه چرا؟ چرا اين كار ها رو ميكني؟ مگه من چه كردم در حق تو كه اين حق رو به خودت ميدي كه با من مثل يه احمق رفتار كني؟
خيانت؟ تو؟ باورم نميشه. چرا باورم ميشه. بار اول و دومت نيست. اين شده كارت!
نميدونم بايد نفرينت كنم يا دعا. فقط اي كاش كه نباشي! كاش خودت اروم و بي سروصدا بري. نميدونم اين بار قراره چهجوري رفع و رجوعش كني. هرچي كه باشه ديگه اين بار فايده نداره. اينقدر دروغ گفتي كه باور كردنشون سخته!
فقط اروم و بي حرف؛ نباش!!!! كه اينجور بودنت از صدتا نبودن بدتره!
گاهي وقتا هست كه آدم از بس بلا سرش مياد، ديگه اون كوچيكه يا اون اولي رو فراموش ميكنه. و هر بار بعد از يه اتفاق رحمت ميفرسته به پدر اتفاق قبلي و هيچ كار ديگهاي هم ازش بر نميآد.
دقيقاً مثل الان من! اينقدر اتفاقهاي بد و ناراحت كننده توي اين مدت برام افتاده كه اصلا نميخوام به هيچ كدوم اونا فكر كنم. دلم به يه چيزايي كوچيكي خوش بود كه هيچكس حتي تو هم از اونا خبر نداشتي. واسه همين هم خيلي راحت ازم خواستي كه بگذرم و تمام اونا رو فراموش كنم فقط بنا به شرايطي كه توش بوديم، ولي حتي يه لحظه هم به اين فكر نكردي كه من بي دلخوشي، بي تو، تنها قراره چه كنم.
خواستم هرجوري شده باهات بمونم و تمام دل شكستگيهامو از تو فراموش كنم. اين كار و كردم. هزار بار و شايد بيشتر از هزار بار. شايد براي تو و براي شادي تو صدها بار از خودم گذشتم. از خودم گذشتم تا تنها كسي باشم كه ميتونست برات شادي رو از هر جايي و هرموقعي جور كنه.
اما تو برعكس من شاديهاتو جاي ديگهاي دور ازمن پيدا كرده بودي. يه جايي كه حتي گلي خوابش رو هم نميديد. وقتي فهميدم چنان با قيافه حق به جانب اين كار و حق خودت دونستي كه پيش خودم فكر كردم واقعاً كجاي كارم اشتباه به اين بزرگي كردم كه جوابش ميتونست ين باشه.
باز هم گذشتم تا بتونم يه مدت ديگه هرچند كوتاه رو كنار تو باشم. ميدونم از نظرت احمقانه است كه بعد از اين همه بازم بخوام فقط و فقط با تو باشم.
ديدي چطور برات ميمردم و ميسوختم. ديدي! نميدونم دلت سوخت يا فهميدي كه داري چه ميكني كه گفتي ميخواي باشي، ميخواي مهربون باشي. بهت فرصت دادم. نه اينكه نخوام و مجبور بشم نه! ولي ديگه اون آدم قبلي كنارم نبود تا اين فرصت رو به خاطر اصلاحش و موندنش بهش بدم. اين فرصت رو دادم تا به خودم، تا به تو ثابت كنم كه موندنم اشتباهه.
اين بار هم خطا كردي!
نميگم من اشتباه نكردم كه كردم! گاهي فكر ميكنم اگه تمام اين اتفاقها افتاد نه بخاطر تو كه بخاطر اشتباههاي من بود. قبول دارم. من اشتباه كردم. من، يه دختر بچه ساده و بيخيال، يكباره كسي اومد توي زندگيام كه با همه فرق داشت. اونقدر درست و حسابشده توي دلم نشست كه هيچوقت، بعد از هركاري و حرفي از دلم بيرون نرفت و هنوز هم كه هنوزه نميره!
ميبيني، حرفام مثل هميشه پراكنده است. اينقدر دلم از زمونه و خودم و تو پره كه نميدونم چهجوري خاليش كنم. نميدونم بايد از كجاش بگم. از اولش كه سخت شروع شد. با سرسختيهاي من و با تسليم نشدنهاي تو در مقابل بياعتناييهاي من يا از غصههامون كه بخاطر هم خورديم يا از اشكهايي كه كنار هم و براي هم ريختيم. از بعد از اون اشكها كه يه دفعه مثل يه بارون اومد و همه چيز رو با خودش شست و رفت و از اون همه فقط يه رنگين كمون گذاشت. اي كاش من و تو نخواسته بوديم اين رنگين كمون رو پر رنگش كنيم.
نميدونم. يه روز مثل قديما آرومي و توي چشمات هرچيزي رو ميشه ديد بجز بياعتنايي و فراموشي ولي يه روز ديگه بايد ازت بشنوم كه موندنت يه جور اداي دينِ. نميفهمم. تو واقعاً كيهستي. چرا هرروز يه شكل و يه جوري؟
واي عزيز دوست داشتني اينقدر دلم گرفته كه نميدونم چهحوري ميشه خاليش كرد. اي كاش نبودي. كاش از اول نبودي! كاش ميشد برگردم به 5سال قبل. اونوقت ميدونستم كه با زندگيم چه بايد بكنم.
اه! گند بزنن به اين زندگي. الان همه تو اين سن پي تفريح و ساختن زندگي شونن، اون وقت من و تو بايد به اندازه تمام عمرمون بزنيم تو سر خودمون كه چي؟ آخرش يه روز بشينيم توي يه رستوران يا هر جاي ديگه اي بشينيم و اگه بخوايم ديگه خيلي احساسياش كنيم كه مي كنيم مي شينيم تا هروقت كه بشه از اون اولش واسه هم تعريف مي كنيم و هي مي گيم: يادته؟ و كلي كيف مي كنيم.
ولي واقعاً دفعه بعدي ديگه وجود نداره؟ نمي دونم اون روزي كه من و تو قراره يه همچين جايي خدافظي كنيم، مسئله چقدر جدي باشه. ولي هرچقدر هم كه جدي باشه، شك دارم اين بار آخر باشه كه من و تو هم ديگه رو مي بينيم. مثل دفعه هاي قبل ميگيم اين بار آخره ولي كي ميتونه اون چشماي مهربون و يا اون لبخند قشنگت رو نبينه و روزش رو شب كنه؟
چند روز پيش اومدم كه بيام پيشت ولي نيومدم نه اينكه نخوام ببينمت نه! واسه ديدنت داشتم بال بال مي زدم. فقط مي خواستم ببينم ميتونم واسه 2روز نبينمت ولي ديدم من آدم اين حرفا نيستم. حتي اگه نبينمت بايد صداتو بشنوم. و كلي تا آخر شب به خودم بد و بيراه گفتم كه چرا يهو زد به سرم و همچين تصميمي رو گرفتم.
اه! گند بزنن به اين زندگي. به اين دنيا. آقا من شاكيام. مگه كم چقدر از خدا چيز مي خوام كه اين جوري جوابم و ميده؟
گند بزنن به اين دنيا با تمام چيزاي توش كه اين جوري باعث ميشه من عزيز دلمو ناراحت و كلافه ببينم.
اي كاش مي تونستم تمام غصه ها رو از تو دور كنم ولي خودم مثل يه چهارپا تو كار خودم موندم. به جان گلي!
عزيز دل! مواظب خودت باش. امشب انگار درد دلم تموم نمي شه. اندازه تمام دنيا دوست دارم.
سلام قربونت برم!
خيلي خيلي خوشحالم، بيشتر اؤ اون كه فكرشو بكني، من و تو دوباره شديم مثل قديم،
مثل قديم شاد،
كاش هميشه همه اونايي كه هستند و باعث شادي ما مي شن واسمون بمونن
دوباره زود به زود دلمون واسه هم تنك مي شه، دوباره تو خوشحالي و اين منو خيلي خيلي خوشحال مي كنه، البته كاهي به اين فكر مي كنم كه اينم يه بازي ديكه است يا نه، ولي باز خوش بين برخورد مي كنم باهاش
فعلا تو براي من مهم تريني، و اميدوارم مهم ترين هم بموني
مواظب خوىت باش عزيز دل دلم برات شده يه كوچولو
سلام خوب من. هیچ کلمه ای جز خوب نمی تواند الان احساسم را به تو توصیف کند. همين سه حرف ساده برایم دنياي احساسی را که الان به تو دارم بيان می کند و من را رها می کند از رنجی که دارم و به من اجازه می دهد تا بقيه حرفهايم را با تو بزنم.
خيلی وقته با هم حرف نزديم و من الان احساس می کنم که سالهاست تشنه ی يک صحبت طولانیام. شايد چون حرفهايم با تو تمامی ندارد. همانطور که چشمهايم نيز احتمالا نشان ميدهند که چقدر حرف نگفته با تو دارم! و بيش از ان چقدر تشنه شنيدن از تو هستم. تو را من با تمام انتظارم جستجو کرده ام و دير يافته ام تو را!تنها گناه من هرچه باشد همين است...
گناه من در بودن با تو فقط ندانستن بود. ندانستن چيزهايي كه همانها تو را از من دورتر و دورتر كرد. كاش آدمها هنگام نياز علمي داشتند تا عزيزانشان را هرگز به بهانهي ندانستن از دست ندهند.
دو چيز برايم بيش از هر در زيستن با تو اهميت داشته است اينکه احترام تو را از دست ندهم و دوم انکه لحظهاي در اينکه چقدر دوستت دارم شک نکني. اما هميشه آدمها به چيزهايي كه دوستشان دارند نميرسند و اين يكي ديگر از نشانههاي بيوفايي دنياست.
كاش ما به جاي دنياپرستي گاهي هم به دليل آمدن دنيا فكر ميكرديم كه عشق بود و محبت و ياد. نه اينگونه بيوفايي ديدن از آنكس كه چون جان خويش دوست ميداري و هرچه داري از آن او ميداني.
كاش آدمها متفاوتتر از اين بودند. كاش.

بيست و پنج دقيقه مهلت
براي اينكه دوستت بدارم
بيست و پنج دقيقه مهلت
براي اينكه دوستم بداري
بيست و پنج دقيقه مهلت براي عشق
زمان كوتاهيست...
با اين همه
من بيست و پنج دقيقه از عمرم را كنار ميگذارم،
تا به تو فكر كنم
تو هم اگر فرصت داري
بيست و پنج دقيقه
فقط بيست و پنج دقيقه به من فكر كن!...
بيا بيست و پنج دقيقه از عمرمان را براي هم پسانداز كنيم...
سلام مهربونم
حالت كه خوبه؟ خدا رو شكر.

خوبي؟ عيدت مبارك!
امروز نميدوني روزم چقدر قشنگ شروع شد! بهتر از هر روز ديگهاي! امروز به ياد تو بيدار شدم. به اميد
اينكه امروز ديگه بهم زنگ ميزني و حالم رو ميپرسي. و زدي.
نميدوني وقتي يكي رو دوست داري و هميشه انتظار ميكشي تا بهت زنگ بزنه چه زجري ميكشي و
چه احساسي داري.
يعني ميدوني. خودت امروز گفتي كه ميدوني انتظار چقدر سخته. ازت پرسيدم پس چرا زجرم ميدي؟
جوابي كه بهم دادي، ناراحتم نكرد ولي فهميدم ديگه واقعا اوني نيستي كه ميشناختمت.
مهربوني كه من ميشناختم تلافي نميكرد. من هر كاري كه مي كردم ناراحت نميشد. منو
ميبخشيد، ولي امروز بهم گفتي كه داري تلافي ميكني. ميدوني خيلي برام جالب بود كه بعد از اين
همه سال تو تازه به فكر تلافي افتادي. اونم حالا كه من ديوونهت شدم!
باشه دوست داشتنيِ بدجنس! تلافي كن! ولي تا كي؟ تا هروقت كه بتوني. ادامه بده!
مراقب خودت باش. عيدت مبارك. يادت نره!(مطمئنم يادت نرفته چي رو ميگم. مگه نه؟)
سلام عزیز دل!
چند روزه که کلا ازت خبر ندارم. می
دونم که واسه خودت خیلی بهونه داری. منم مثل همیشه
ازت قبول دارم. پس نگران نباش که یه وقت بخوام ازت بپرسم.
همین که بدونم خوبی کافیه! دیگه به خودم قول دادم نه پیش تو، نه پیش خودم ازت گله
نکنم. می فهمی یعنی چی که؟ یعنی راحت باش!
می بینی؟ منم دیگه شدم مثل خودت. دیگه هم قول می دم از ناراحتی هام نگم. گرچه هم بگم
تو که هیچ وقت از همچین نوشته هایی خبردار نمی شی. پس نمی تونی بفهمی برام چی بودی
و چی شدی!
خیلی مواظب خودت باش، خرس کوچولو!